هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان بیش از یازده قرن، با نام مذهب زردشت، حکومت کردند. بر خلاف تصوّرِ همگان، «دین» هماره پشتوانه یِ سلسله ها بوده است. انقراض ساسانیان، در حقیقت فروپاسیِ ابرقدرتِ «مذهبِ زردشت» بود. پادشاهانِ سلسله های زردشتی اگرچه قدحِ ابدیِ «مرگ» را سر کشیده بودند اما «دین زردشت» بعد از ساسانیان به مدّت دویست سال بر حالِ جان سختی مانده بود. موبَدان(1) و شاهان، حکم دوبال را در حکمرانی بر ایران داشتند. یکی از آن دو بال شکسته بود و «عقاب قدرت» در حال سقوط، چشمِ حسرت اش را به بالِ دیگرش دوخته بود ... .(2)
فرمانروایِ ایران نیازمندِ شاهینی جوان بود تا با دو بالِ تازه و توانمند در آسمانِ قدرت به پرواز درآید. دو قرن طول کشید تا دینِ نوپایِ «اسلام» همراهِ یک «سلطانِ تُرک» بر سریرِ خلافت تکیه زد. «طاهریان» طلیعه ی ِ خلافتِ اسلام در تاریخِ ایران شدند.(3) خلافتِ سلاطینِ ترک بعد از صفّاریان(4) یازده قرن به طول انجامید. روال و سیاقِ این سلاطین تا آغاز صفویّه، در قالبِ خلافتِ اعراب بود. احکامِ اسلامی با در نظرگرفتنِ چارچوب فقهای اربعه(5)، توسط خلیفه و شیخِ دربار توجیهِ حکومتی می شد. قبل از صفویّه، خلیفه و شیخ رویِ یک خطّ حرکت می کردند. انحراف از این مَشی، هماره حذف فیزیکیِ شیوخ را دربرداشت ؛ گرچه این انحراف به چپ، اغلب ماهیّت عرفانی ـ تئوریکی داشت نه ماهیّتِ ایدئولوژیکی. اعدامِ حسین بن منصور حلاّج(6)، اعدام سیّد عماد الدین نسیمی تبریزی(7)، تحت تعقیب بودن شیخ حسن جوری،(8) در ماجرای سربداران ـ قتل شیخ سهروردی(معروف به شیخ اشراق) به علّت مناظره و مخالفت با جمع فقهای هم عصر خود(مقتول به روز پنجم رجب سال 587 با فتوای علمای حلب و فرمان صلاح الدّین ایّوبی)، از نمونه های انحراف به چپ شیوخ در قبل از صفویه است. خلیفه ها در طول این مدّت(9) ـ به استثنای عَلَویانِ طبرستان ـ اعتقادات اهل تسنّن را گرامی می داشتند.
اما استقرارِ «تشیع صفوی»(1() سبک و سیاق دیگری می طلبید. این بار سلطنت به جای خلافت نشست. و شیخیّت سنّی جایش را به روحانیت شیعه داد. این روحانیون گرچه مطابق سیره یِ ائمّه از دربار فاصله گرفتند و به میام توده آمدند لیکن این «فاصله گرفتن» به صورت «موازی» با خطّ سلطنت اتّفاق افتاد نه در خلاف جهت آن. کم کم «سلطنت» و «مرجعیّت» به موازاتِ هم، یکدیگر را تحکیم کردند. «فقه و اجتهاد» در این تحکیم، دور از «فلسفه» و «عرفان» عمل می کرد. هر روحانی که به رغم این رویّه حرکت می کرد یا تکفیر می شد و یا از جامعه ی «طُلاّبِ حوزه» طرد می گردید. تکفیر ملاصدرایِ شیرازی توسط حوزه ِ آن زمان و سپس دستور تبعید وی به وسیله یِ شاه عباس کبیر(11) نمونه ای از توازی «سلطنت» و «مرجعیت» در آن زمان است. حتّا قاجاریه نیز از این اصل، مستثنا نبود. چنانچه غیر موازی حرکت کردنِ این دو نهادِ مهمّ، تضعیفِ کی از از آن دو را دربرمی داشت.
«حکم تحریم تنباکو» توسط مرجع تقلید شیعه ـ آیت اللله میرزای شیرازی ـ در واقع اخطاری بود در رابطه با عدم توازی «سلطنتِ» ناصرالدین شاه قاجار نسبت به «مرجعیت» میرزای شیرازی که بعدها این اخطارِ «مرجعیت» تیری شد در دست «میرزا رضای کرمانی»(12) و شاهِ سلطنت را نشانه گرفت.
بعد از ترور ناصرالدین شاه، و بر تخت نشستن پسرش مظفر الدین شاه، کم کم زمزمه های مشروطیّت شنیده می شد. اما نقش علما و مراجع نجف و قم در محکوم کردن استبداد، به اندازه ای نبود که اساسِ سلطنت را زیر سؤال برده باشد. یعنی «مرجعیت» و «سلطنت» همان سیر متوازی را طی می کرد. حتّی اعتراض شیخ فضل الله نوری من باب اعتراض به مشروطه بود نه من باب اعتراض به سلطنت؛ تأکید ایشان بر اضافه کردن لفظ «مشروعه» در کنار لفظ «مشروطه» حاکی از همین دیدگاه است.
حتّا دولت انگلیس(13)، با سوء استفاده از این توازی و با طراحی نفشه ی یک مکر، رضاخان را تحریک کرد تا در مجلس از تغییر «اساس نظام سلطنت»، سخن به میان آورد. موضع گیری رضاخان در این سمت، باعث شد که آیت الله مدرس، پشت تریبون برود و این اصل قانون اساسی را که «مجلس حقّ تغییرِ اساسِ نظامِ سلطنتی را ندارد» یادآور شود. امّا رضاخان، در پاسخ مدرس گفت : «اگر چنین اصلی هست من اول کسی هستم که به آن تن می دهم؛ سلطنت سرجایش باشد و فقط نام آن تغییر کند: «سلطنت پهلوی».
بدین سان است که می بینیم عدمِ وجودِ «خطِّ تنافر» در میان مرجعیّت شیعه نسبت به سلطنت، تا 18 فروردین 1340(14) شفّافیّت دارد.
لیکن بعد از این تاریخ، ایران شاهد شخصیتی می شود که عزم راسخ دارد که این «خطّ تنافر» را ترسیم کند. لذا برای ترسیم این خطّ تنافر(15) لازم است که از دو نهاد موازی عبور کند : 1 ـ نهاد سلطنت. 2 ـ نهادِ مرجعیتی که موازی با نهادِ سلطنت حرکت می کند. قیام پانزده خرداد 1342، آغاز این خطر تنافر بود.
کسی چه می داند شاید خمینی پیام آوری بود که به «400 سال توازی سلطنت و مرجعیت» پایان داد. ولی همگی می دانیم که خطّ تنافر روی فضا امکان هندسی می یابد نه روی صفحه ای که از هرسو محدود است؛ فضایی باز که قبلاً وجود نداشت و آیت الله خمینی آن را به وجود آورد. حال اگر ما در این فضا آزادانه اوج بگیریم و همه ی خطوطِ فکریِ به وجود آمده را در طیّ این سه چهار دهه رصد کنیم، آیا ممکن است متوجّهِ خطّ سوّمی شویم که تکامل یافته تر است؟به نظر شما چنین چشم اندازی آینده ی خط سوّم را چگونه نشان می دهد؟ خطّ سوّمی که نه «متوازی» است و نه «متنافر»؛ بلکه در زیرِ فضایی است که همه یِ خطوطِ فکری در آن رصد می شوند؟
18 اسفند 1384 خورشیدی
شاهدتبریزی
پاورقی ها
1 ـ روحانیون زردشتی
2 ـ انقراتض سلسله های هخامنشی، اشکانی و ساسانی را نیز می توان به نوعی پایان حکومت اقوام پارس و پارت بر ایران قلمداد کرد(سلطنت پهلوی در صدد احیای آن بود) بعد از فروپاشی ساسانیان است که می بینیم تنها افراد ترک از سیاست «ضدّ نژادی اسلام» استقبال می کنند و با ایمان به این رویّه ی اسلامی در دستگاه سامانی صاحب مسند می شوند.
3 ـ سال 205 هجری قمری.
4 ـ سامانیان، غزنویان، سلجوقیان، مغولان، قره قویونلوها، آق قویونلوها، صفویه، قاجاریّه.
5 ـ مالکی، شافعی، حنبلی، حنفی.
6 ـ گوینده ی عبارت «انالحق» مقتول به سال 309 هجری قمری.
7 ـ پایه گذار نهضت حروفیه.
8 ـ در دوران حکمرانی مغولان بر ایران.
9 ـ از سال 279 هجری قمری تا 900 هجری قمری.
10 ـ برابر با سال 907 هجری قمری؛ بنیانگذار سلسله ی صفوی، شاه اسماعیل صفوی بود که تبریز را پایتخت خود قرار داد. ولی حکومت را در تشیع صفوی، موروثی کرد.
11 ـ علت این تکفیر و تبعید این بود که صدرالمتالّهین، فقه را به فلسفه و عرفان نزدیک ساخت و بویژه در فلسفه و عرفان روشی مغایر با روش مرسوم پیش گرفت.
12 ـ از شاگردان میرزای شیرازی و طرفداران سیّدجمال الدین اسدآبادی.
13 ـ انگلیس و عُمّال وی تصمیم داشتند که با روی کار آوردن یک مقام مقتدر و دیکتاتور در ترکیه و ایران، به سیاست لائیتیزاسیون خود، جامه ی عمل بپوشانند. مطابق این سیاست، روحانیّت به طرز کامل هم از عرصه ی اجتماع و هم از عرصه یِ سیاست کنار می رفت و یا حتّا حذف فیزیکی می شد.
14 ـ زمان وفات آیت الله بروجردی رییس مرجع تقلید شیعه.
برچسب:
نویسنده: رحیم مؤیّدی(شاهد تبریزی)
«رفتارِ دینی»چه تفاوتی با «رفتارِ ایدئولوژیکی» دارد؟ آیا «دین» مترادف با «ایدئولوژی» است؟ آیا یک «دیندار» یک «ایدئولوژیست» است؟ و یا اینکه هرکدام از آن ها متمایز از دیگری بوده، مضمونی مستقلّ را داراست؟ اگر شقّ دوّم، صحیح باشد پس آیا می توان برای هر یک از آن دو، به رفتار و اخلاقی جداگانه قایل شد؟ اگر چنین است رفتار ایدئولوژیکی چه وجه تمایزی با رفتار دینی خواهد داشت؟ و آیا علی العموم می توان گفت که گاهی «رفتارِ دینی» بر «رفتار ایدئولوژیکی» می چربد و بالعکس؟
در ثانی، کدامیک از آن دو، مقطعی، نسبی، انتزاعی، سیاسی، مبارز دوست، و دشمن تراش است؟ و کدامیک لازمان ، دارای نسبیّت کمتر، اجتماعی، فطری، مُداراگر، و بشردوست؟
کدامیک بیشتر از دیگری آرمانگراست؟ و در راهِ به دست آوردنِ آرمان ها، معتقد به ریختن و دادنِ خون است؟ و کدامیک واقع گراست و صلح سبز را بر خون سرخ می پسندد؟ ایدئولوژی یا دین؟ اعتقاد به کدامیک ، پروا را در دل ها می پرورد؟ و اعتصاب به کدامیک، بی پروایی را ؟ آیا «حقیقت» در پروایِ دینی است و «هویّت» در بی پرواییِ ایدئولوژیکی؟ و اصولاً انسان در کدامیک از این دو، مفهوم حقیقی و اصالتِ انسانی اش را بازمی یابد و به حقوقِ انسانی اش می رسد؟ در جامعه ی دینی یا در اجتماعِ ایدئولوژیکی؟ آیا ظرفیت دین در تحمّل افکارِ غیر دینی، بیشتر است یا ظرفیّت ایدئولوژیِ دینی؟ آیا قرائتِ ایدئولوژیکی از دین، لازمه ی پایداری دین است؟ یا عامل اقتدار یک حکومت است تا عاملِ پایاییِ دین؟
و با این اوصاف فوق، انتقاد امام خمینی و دکتر علی شریعتی از فقها و روحانیون، رفتاری است ایدئولوژیکی یا اخلاقی است دینی؟
برچسب: فرق دین و ایدئولوژی,
نویسنده: رحیم مؤیّدی(شاهد تبریزی)